خرید بک لینک
شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵، 2:50 گاهی اوقات، در اوج جمع، احساس تنهایی می‌کنم نه به خاطر نبودِ آدم‌ها، بلکه به خاطر نبود آن‌هاآدم‌هایی که پشتِ کلماتشان، حقیقتی نهفته باشد، من تشنه‌ی جرعه‌ای از صداقتم؛ تشنه‌ی آن لحظه‌ای که در آن، چشم‌ها با لب‌ها هم‌سو باشند و هیچ ماسکی میونمون نباشه با خودم فکر می‌کنم که چقدر ساده ست؛ تنها کافیه کمی بی‌پرده باشیم، کمی نترسیم که حقیقت، شاید از آنچه تصور می‌کنیم زشت‌تر باشه اما انگار همه در رقابتی بی‌امان برای ساختن زیباترین ویترین‌ها هستند همه می‌خواهند ن

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵، 0:0 توی این آشفته بازار زندگی که آدم نمیدونه کجاست و چی به چیه منم افتادم وسط یه بن بست که حتی یه باریکه نور هم تهش نیست حس خفگی بدجوری گلو و نفسم رو گرفته انگار اکسیژن تموم شده تلاطم های ذهنم مثل آوار داره میریزه رو سرم و منو میبره سمت یه فروپاشی کامل حس میکنم لبه یه پل باریک ایستادم که فقط یه تکون کوچیک لازمه تا پرت شم پایین و ته دلم میگم خب بشه اصن بزار این سقوط اتفاق بیفته درد یه سقوط یهویی صد برابر بهتر از این شکنجه قطره چکانی و دردهای مکرر برای چیزهای

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵، 19:26 از بس دویدم و خوردم زمین، فهمیدم که گاهی ایستادن، گاهی نموندن در صفِ فهمیده‌ها، خودش شکلی از زنده‌ موندنه،موندم چون دیگه توانِ رفتن ندارم، نه چون راهی نیست هر بار خواستم خودم رو از این وضعیت بیرون بکشم، دنیا با لبخند تمسخرآمیزی گفت: باز هم تو؟و من برگشتم نه به عقب، بلکه به همان نقطه‌ای که هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا هنوز ایستادم، شاید چون این ایستادن، این خریت، تنها چیزیه که هنوز مال خودمهمن بلد شدم سکوت کنم وقتی همه داد می‌زنن، بلد شدم نگاه کنم وقتی همه چشم

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵، 12:9 این روزها یه جوری ذهنم درگیر شده که له هیچی حس خوبی ندارمیه حسِ عجیب و غریب و حتی یه جورایی ترسناک دارم انگار یهو چشمام باز شده و دارم می‌بینم تمام اون چیزهایی که خودم رو توی چهارچوبش تعریف کرده بودم، تمام اون مفاهیمی که به اسم اخلاقیات و رفتارهای انسانی می‌شناختم، فقط یه سراب بزرگ بودنیهو می‌فهمم ای دل غافل، خودم تمام این مدت داشتم خودم رو سرکار میذاشتم؛ با توهماتی از جنس آدمیت بودن، داشتم یه دنیای خیالی رو برای خودم می‌ساختم و فکر می‌کردم واقعاً توی اون

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵، 21:13 من دیگه واقعاً خسته‌امیه جوری خسته‌ام که کلمه‌ خسته اصلاً حق توصیفش رو ندارهخسته‌تر از هر خسته‌یِ ممکن، خسته‌تر از هر چیزی که تا حالا بهش گفتم خستگییه جوری تهِ کشیدم که انگار دیگه تهی شدم، انگار تمامِ اون جونی که برای ایستادن و جنگیدن با این دنیا داشتم، ذره ذره رفته و چیزی برام باقی نموندهو بدترین قسمتش اینه که حتی خواب هم نمی‌تونه درمونش کنهیعنی واقعاً چقدر می‌شه خسته بود که حتی وقتی چشمام رو می‌بندم و می‌خوام از این همه هیاهو و این همه بی‌عدالتی فرار کنم

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵، 20:29 گاهی وسطِ این همه هیاهو، وسط این همه اعتراض و این همه چرااا، که از ته دل می‌گم، یهو سکوت می‌کنمیهو یه صدایی از اعماق خودم بلند می‌شه که انگار داره بهم سیلی می‌زنهیه صدایی که خیلی سرد و خیلی بی‌رحمانه می‌گه:؛ چرا فکر می‌کنی از خدا طلبکاری؟یه لحظه مکث می‌کنم و می‌بینم چقدر بی‌معرفتمچقدر بی‌انصافم که با همون زبونی که باهاش از بی‌عدالتی‌ها گلایه می‌کنم، با همون لحنی که از سر خستگی و از سر درماندگی از خدا می‌پرسم.. چرا، از او طلبکارمدر حالی که... در حالی که ح

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵، 23:52 همه فکر می‌کنن من با دنیا در جنگمهمه فکر می‌کنن من با این شرایط با این بی‌عدالتی‌ها و با این همه سر و صدای بی‌پایان دارم می‌جنگمو خب در ظاهر هم حق با اون‌هاست من با دنیا هم می‌جنگم با هر چیزی که جلوی حقیقت رو می‌گیره در ستیزماما حقیقت تلخ و پنهان قضیه یه چیز دیگه ستحقیقت اینه که من از تمام این جنگ‌های بیرونی خسته‌تر بودم اما از جنگ‌هایی که توی سرم جریان داره بیشتر فراری‌امتوی سرم جنگ‌های زیادی هستجنگ‌هایی که هیچ زنگی برای شروع شدن ندارن و هیچ سکوتی هم برای تم

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵، 23:4 همیشه فکر میکنم وقتی برای بقیه دعا میکنی انگار داری یه نور روشن میندازی وسط تاریکی اونم نه فقط برای اونا بلکه برای دل خودت این خیلی عجیبه که وقتی دستات رو میبری بالا و از ته دل میخوای که حال رفیقت، دوستت یا حتی کسی که نمیشناسی خوب باشه یهو یه آرامشی میاد میشینه تو قلبت که قبلا نبوده انگار این خیر خواستن مثل یه بومرنگه که پرتش میکنی سمت آسمون و اون دوباره با کلی انرژی مثبت برمیگرده سمت خودت خیلی وقتا تو این دنیای شلوغ که همه دنبال سهم خودشون میدون همین که تو

برچسب: نویسنده: hayjar1 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 23:07

صفحه بندی